<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com</link>
<description>سکوتی سرخوشانه از سر آگاهی ام آرزوست ... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 03 Jul 2023 07:23:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>فکر می کرد تصمیم گرفته ...</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1289</link>
<description>فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود که از میان گزینه های نزدیکِ دم دست، گزینه های روی میز، یکی را برمیداشت... فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود از میان گزینه‌هایی که برایش در نظر گرفته شده بود یکی را به کمک دلیلهایی که برای راضی کردن خودش تراشیده بود، انتخاب میکرد. فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود که تحت تاثیر دیگران گزینه‌هایش را تغییر میداد و آن گزینه ای که مطلوب دیگران بود را انتخاب میکرد.</description>
<pubDate>Mon, 03 Jul 2023 07:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1289</guid>
</item>
<item>
<title>دل که او بستهٔ غم و خندیدنست،  تو مگو کو لایق آن دیدنست</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1288</link>
<description>امروز امدم اینجا سر بزنم ببینم دوستای وبلاگی چیا نوشتن این مدت. بعد وبلاگ خودم رو هم باز کردم. دیدم سال 1401 کلا سه تا مطلب نوشتم. یکی موقع عید بوده که از شرایط خودم و خانواده نوشتم، پارسال عید بابا کمر عمل کرده بود. بعد یک مطلب برای یک ژورنال که از وضعیت خودم براشون نوشتم و اینجا هم درج کردم البته رمز داره، نمیدونم چرا رمز دار کردمش، شاید چون هنوز یک بخشی از من اون موقع می خواسته که دیده نشه که چه وضعیت جسمی دارم، یا اینکه هنوز خودم هم مثل بقیه باور نکردم</description>
<pubDate>Fri, 31 Mar 2023 08:02:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1288</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی مانده تا انسانیت و ازادی و ابادی </title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1287</link>
<description>امروز عصر بعد یک سال از اکادمی فارغ التحصیل میشم. دیشب مدرک رو ایمیل کردن همراه قرارداد نهایی که باید امضا بزنیم. طولانیه و من باید وقت بذارم که بخونمش. از طرفی گفتن اینترنت هم اینجا قراره برای کنکور قطع شده. به اکادمی ایمیل زدم که من نیاز به زمان دارم قرارداد رو بخونم، فردا هم بخوانمش ممکنه نتونم براتون ارسال کنمش. ایا الزامیه که قبل جلسه علنی امروز امضا زده بشه؟ اگر نه من هفته بعد میفرستمش. جواب قشنگی دادن که اه از نهاد من بلند شد.</description>
<pubDate>Wed, 18 Jan 2023 09:01:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1287</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1286</link>
<description>زندگی روی دور کند</description>
<pubDate>Fri, 15 Jul 2022 05:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1286</guid>
</item>
<item>
<title>اب در هاون کوبیدن نباشه</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1285</link>
<description>عجب عیدی بود. تا الان دنبال کارهای بابا بودم. حتی سال تحویل داشتم لباس های شسته را پهن می کردم. بعد یک هو دیدم صدای توپ آمد. البته همه اینها قراردادیه، ولی خب ادمی دوست داره تصور کنه که این لحظه خیلی خاصه و باید براش آماده باشه، یا نمیدونم یک طور تدارکات خاص ببینه. اما امسال اینطور نشد. روز اول عید هم توی راه بودم، به امید دیدن دماوند نشستم ردیف پشت خلبان، اما شیشه ها به قدری کثیف و کهنه بود که ترجیح دادم پادکست گوش بدم با چشمهای بسته.</description>
<pubDate>Wed, 30 Mar 2022 08:22:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1285</guid>
</item>
<item>
<title>چرا نمی تونم درست و حسابی غرق بشم... </title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1284</link>
<description>غمگین و خوشحالم. ولی وزنه غم می چربه به حالم. بدن درد دوست همیشگی روزگارم شده و در عین حال کار دو شرکت رو قبول کردم و یک شرکت هم داوطلبانه کار میکنم. دلم برای نوشتن تنگ شده و در عین حال نمیدونم چرا یه زمانی انقدر مشتاق نوشتن بودم ولی الان ؟ الان سرم رو شلوغ کردم... خیلی شلوغ. می ترسم از همه چیز حتی از خودم که نکنه از پسش برنیام، نکنه فقط دارم کلافی که دور خودم پیچیدم رو پیچیده تر و سنگین تر میکنم...</description>
<pubDate>Sat, 12 Feb 2022 20:21:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1284</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه در آشپزخانه</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1283</link>
<description>انتظار چه موجود عجیبیه. گاهی حالت رو می تونه تا سر حد مرگ بد کنه و گاهی می تونه مسرت بخش باشه. انتظاری که دو ماه پیش کشیدم تا همایش شروع بشه، از نوع مسرت بخش بود... حالا انتظار اینکه باید صبر کنیم تا گزارشها کامل بشه و ببینیم چه کاری می تونیم باهاشون انجام بدیم حال من یکی را گرفته... ---- امروز به عشق متی ترشی مشهدی درست کردم. البته ما بهش نمیگیم ترشی مشهدی، فقط یه یزدی می تونه اینطوری اسم بذاره براش.</description>
<pubDate>Fri, 19 Nov 2021 13:40:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1283</guid>
</item>
<item>
<title>وای اگر حقیقت زن بود. </title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1282</link>
<description>امیدوارم هیچ کس به خاطر این عنوان به اینجا نیاد... اگر آمد برود صدانت و آنجا دانلود کند صوتش را. صبح خواب می دیدم مامان به شدت از عمو عصبانی بود. من را هم قاطی ماجرا کرده بود. علتش؟ اگر فکر کنم یادم میاد ولی حوصله نگاه کردن به خوابهام رو دیگه ندارم. چشمم را که باز کردم نه بود، واتس اپ را چک کردم که اوه اوه انگار قراره که مهمان داشته باشم، مهمانهای ناخوانده!... ای خدا. قدم زدن در باغ گیاه شناسی به فنا رفت.</description>
<pubDate>Fri, 05 Nov 2021 12:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1282</guid>
</item>
<item>
<title>در جستجوی سکوت</title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1281</link>
<description>صبح گوشت و یک پیاز را گذاشتم توی قابلمه به حال خودشان بپزند، دلم گیاه خواری می خواد ولی دکتر فعلا منعش کرده. بعد هم یکی از کتابهای کارتن جدید رو شروع کردم. در واقع سه تا: - نفس - پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو - روح اسپینوزا از اولی صد صفحه خواندم از دومی یادم نمیاد از سومی هم ورق زدم و خوشم آمد و کمی پیش رفتم. یک بخشی را از اولی استوری گذاشتم. کتاب خوبی است در ستایش تنفس. دومی یادم انداخت که چقدر دلتنگ سکوت باغ و پیاده روی لابه لای درختای پاییزی هستم.</description>
<pubDate>Thu, 04 Nov 2021 19:58:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1281</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها... </title>
<link>https://shadibisabab0.blogfa.com/post/1280</link>
<description>یک نمه باران زد، در حد لک کردن شیشه ها و زمین هم زود خشک شد. همین یک نمه هوا را تازه کرد. پنجره را باز کردم، باد گرفت، نزدیک بود یکی از گلدان های بنفشه افریقایی رو واژگون کنه. زود به دادش رسیدم، پنجره رو بستم، گلدان ها رو عقب کشیدم و دوباره پنجره رو باز کردم، سینی نهار رو گذاشتم روی زمین، یک وجب دورتر از آفتاب بعد از باران، نشستم به لقمه کردن املت. سیر شدم، بلند شدم و همین... زندگی امروز بود. با چند صفحه کتاب و خواب و کار پشت کامپیوتر و همزمان گوش دادن به</description>
<pubDate>Wed, 03 Nov 2021 15:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shadibisabab0</dc:creator>
<guid>shadibisabab0.blogfa.com/post/1280</guid>
</item>
</channel>
</rss>
