|
سکوتی سرخوشانه از سر آگاهی ام آرزوست ...
|
غمگین و خوشحالم. ولی وزنه غم می چربه به حالم. بدن درد دوست همیشگی روزگارم شده و در عین حال کار دو شرکت رو قبول کردم و یک شرکت هم داوطلبانه کار میکنم. دلم برای نوشتن تنگ شده و در عین حال نمیدونم چرا یه زمانی انقدر مشتاق نوشتن بودم ولی الان ؟ الان سرم رو شلوغ کردم... خیلی شلوغ.
می ترسم از همه چیز
حتی از خودم که نکنه از پسش برنیام، نکنه فقط دارم کلافی که دور خودم پیچیدم رو پیچیده تر و سنگین تر میکنم... نمیدونم ولی احساس میکنم دارم غرق میشم. با همه بخشهای این غرق شدن خوشحال نیستم. یه جاییش هست که باید خودم رو بکشم بیرون تا با تمام وجودم بتونم با توی بخشهای دیگه اش که دلخواه و پسندم هست غرق بشم... غرق و رها
بدون ترس
بدون ترس
بدون ترس