سکوتی سرخوشانه از سر آگاهی ام آرزوست ...

فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود که از میان گزینه های نزدیکِ دم دست، گزینه های روی میز، یکی را برمیداشت...

فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود از میان گزینه‌هایی که برایش در نظر گرفته شده بود یکی را به کمک دلیلهایی که برای راضی کردن خودش تراشیده بود، انتخاب میکرد.

فکر میکرد تصمیم میگیرد، اما کاری که میکرد این بود که تحت تاثیر دیگران گزینه‌هایش را تغییر میداد و آن گزینه ای که مطلوب دیگران بود را انتخاب میکرد.

اما

آنچه نیاز داشت بی اعتمادی بود به گزینه ها و حدسهای اولیه، در دسترس و مطلوب دیگران،

آنچه نیاز داشت توانایی تجدید نظر بود و دوباره فکر کردن برای رسیدن به گزینه های سنجیده تر بود،

آنچه نیاز داشت همان چیزی بود که از نداشتنش در رنج بود؛ فکر کردن و تجدید نظر.


امروز امدم اینجا سر بزنم ببینم دوستای وبلاگی چیا نوشتن این مدت. بعد وبلاگ خودم رو هم باز کردم. دیدم سال 1401 کلا سه تا مطلب نوشتم. یکی موقع عید بوده که از شرایط خودم و خانواده نوشتم، پارسال عید بابا کمر عمل کرده بود. بعد یک مطلب برای یک ژورنال که از وضعیت خودم براشون نوشتم و اینجا هم درج کردم البته رمز داره، نمیدونم چرا رمز دار کردمش، شاید چون هنوز یک بخشی از من اون موقع می خواسته که دیده نشه که چه وضعیت جسمی دارم، یا اینکه هنوز خودم هم مثل بقیه باور نکردم که به شکل متفاوتی از سایرین جسمم رو به زواله... با این حال اگر اینجا رو می خونین و کنجکاو هستین که چی بوده قضیه، پیام بذارین تا رمز رو براتون ارسال کنم. سومین مطلب پارسال هم که مربوط به شرایط اموزشی و پیشرفت کاریمه... و درسی که از ارتباط با کفار گرفتم از صدتا مسلمان، اینا مسلمان ترن ... امید که به جمع شون بپیوندم به زودی...

از 1401 هم اولین چیزی که به ذهنم میاد، اضافه وزن به خاطر شرایط جسمی و استرسهای همیشگی مالی و فشار اقتصادی و این همه کشت و کشتار سر ایدئولوژی توی این کشوری که نتونستیم بسازیمش... خدا رحم کنه به ما. لحظه های شاد؟ والا چیز خاصی توی ذهنم نیست... فقط بودن با فسقلی ها میاد توی ذهنم که اون هم با نگرانی های خانوادگی اغلب پیوند خورده ولی خب خدا رو شکر که همین یه مقدار حال خوب برام مونده.

عید امسال هم باز من رفتم خونه، خدا رو شکر همه سلامت بودن. البته مامان لنگان لنگان راه میره. از مرز عمل برگشته. یعنی دکترها گفتن عمل کنه، ولی خودش مقاومت کرد و با تغییر سبک زندگی و فیزیوتراپی و تراپی های جدید حالش بهتره... خدا رو شکر.

من عید زیاد نموندم. هفتم برگشتم موتور خونه ... خیلی ساکت و اروم و تمیز بود هوای تهران وقتی امدم. دیگه اون بوی روغن سوخته که امسال به این شهر اضافه شده بود رو حس نمیکردم. ولی خب منتظرم ببینم بعد عید چی میشه. یه چیزی توی ذهنم هست برای بلندمدت که اگه این وضع ادامه داشته باشه و البته اگه من شرایط کاریم اجازه بده، کوچ کنم برم یه شهر دیگه... دور ولی نزدیک ... ته دلم ارزو میکنم که به مهاجرت از کشور فکر نکنم. اما انگار یه پرونده نیمه باز دارم ازش توی ذهنم. از همون ده سال پیش که کارهای رفتن رو کردم ولی منصرف شدم... هر مهمانی هم رفتیم یکی از سوالاشون این بود. و من داشتم غصه میخورم که چه کشوری شده، انقدر وضع رو سخت کردن که مهاجرت گزینه لاینفک افکار ما شده... غم انگیزه این هجم از میل به رفتن. هرچند این حکومت و مسئولاش انگار اینطوری خوشحالترن.

هنوز وقت نکردم بشینم فکر کنم که دقیقا پارسال چه کارهایی کردم. انگار من اون دید کل نگر رو ندارم به زندگی خیلی. می مونم توی جز و توش غرق میشم. شاید باید امسال رو نام گذاری کنم سال غرق نشدن در جزئیات و دیدن کلیات انقدرم بدم میاد از این نام گذاری های که روی سالها میکنن. پشتش کلی پول و بودجه است، البته برای انان که پاچه خوارند ...

از هفتم که امدم مدام برای شرکت کار کردم و یک دوتا دوره اموزشی گذراندم (یاد گرفتم خارج از جعبه فکر کردن دقیقا منظور چیه اما باید تمرین کنمش) و البته حجم زیادی وقت تلف کردم... باید بشینم یه بازنگری کنم پارسال رو و ببینم امسال چطور میشه... شرکت یه پیشنهاد جدید بهم داده اما مسئولیتش زیاده و یک کم ترسیدم هنوز که قبول کنم. اگه قبول کنم باید از تخصصم فاصله بگیرم و کارهای اجرایی رو کنار بذارم بیشتر مدیریت پروژه ای به قضیه نگاه کنم و چیزهای جدید یاد بگیرم. اگه نپذیرم باید جایگاه مدیریتی رو واگذار کنم... مسلما دومی ارامش بیشتری برام داره، ممکنه برای حال جسمیم هم بهتر باشه چون استرس کمتری میاد سراغم اما یه بخش از من هست که کرم داره که اقا بالاسر و مدیر نداشته باشه. خیلی حرص میخورم کسی بهم دستور بده کاری بکنم... این خیلی خوب نیست. کاش بتونم تغییرش بدم.

یکی از خواسته های امسالم اینه که پی غم و شادی نباشم... اینو دیروز موقع گوش دادن به یه سخنرانی متوجه شدم. شدنی هست؟ بعیده از من... و با توجع به شرایط خودم و این کشور، همه اش فکر میکنم این مدل برخورد کردن یه جور زندگی سیب زمینی واره شاید؟ مطمئن نیستم چطوریه. شاید چون تجربه اش نکردم هنوز ، ذهنم درگیر شده ...

دل که او بستهٔ غم و خندیدنست

تو مگو کو لایق آن دیدنست

آنک او بستهٔ غم و خنده بود

او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست

بی بهار و بی خزان سبز و ترست


امروز عصر بعد یک سال از اکادمی فارغ التحصیل میشم. دیشب مدرک رو ایمیل کردن همراه قرارداد نهایی که باید امضا بزنیم. طولانیه و من باید وقت بذارم که بخونمش. از طرفی گفتن اینترنت هم اینجا قراره برای کنکور قطع شده. به اکادمی ایمیل زدم که من نیاز به زمان دارم قرارداد رو بخونم، فردا هم بخوانمش ممکنه نتونم براتون ارسال کنمش. ایا الزامیه که قبل جلسه علنی امروز امضا زده بشه؟ اگر نه من هفته بعد میفرستمش.

جواب قشنگی دادن که اه از نهاد من بلند شد.

Wouldn't ever expect someone to sign something without the proper time to read it through and ensure they are happy!

شاید در نگاه اول خیلی مساله ساده ای به نظر برسه و ما هم اینجا معتقد باشیم که قراردادها اید شفاف باشه، خوانده بشه، اعتراضی هست مطرح بشه و ...اما دریغ که در عمل اصلا اینطور نیست. از جلوی چشمم دستانی رد شدن که در حال امضا زدن برگه هایی هستن که نه فرصت خواندنش رو داشتن اون امضا کننده ها ، نه حتی گاهی توان خواندنش، و حتی اگر هم خواندن و نظر دادن و اعتراضی داشتن در نطفه خفه شون کردن: قراردادهای کاری شل و ول، قردادهای ازدواج و ...

اه از نهادم برامد و اولین جمله ای که امد به ذهنم این بود که مانده تا این کشور ازاد و اباد شود... خیلی مانده...

خلاصه صد افسوس...

این روزها فقط میگذره... حال خوشی ندارم. مدام مربیانم من رو امیدوار میکنن. ولی بخش بزرگی از من مرده. بخشی به خاطر شرایط جسمیم هست که رو به زوال گذاشته با همون شتاب قبلی چه بسا کمی بیشتر. بخشی به خاطر شرایط این کشور است... دومی دردناکتره، دامن همه را گرفته... غم از سر و کولمان بالا میره... اوضاع به سامانی نیست...

فعلا با ته مانده های امید در جیبم بازی میکنم. نمیدونم کی اینها رو هم از دست بدم و برای همیشه خاموش بشم...


# خودنویسی

زندگی روی دور کند 

 


ادامه مطلب

عجب عیدی بود. تا الان دنبال کارهای بابا بودم. حتی سال تحویل داشتم لباس های شسته را پهن می کردم. بعد یک هو دیدم صدای توپ آمد. البته همه اینها قراردادیه، ولی خب ادمی دوست داره تصور کنه که این لحظه خیلی خاصه و باید براش آماده باشه، یا نمیدونم یک طور تدارکات خاص ببینه. اما امسال اینطور نشد. 

روز اول عید هم توی راه بودم، به امید دیدن دماوند نشستم ردیف پشت خلبان، اما شیشه ها به قدری کثیف و کهنه بود که ترجیح دادم پادکست گوش بدم با چشمهای بسته. 

بابا خدا رو شکر بعد عمل خیلی خوبتره. خیلی. حتی صداش هم نالان نیست دیگه، چهره اش بهتر شده و همینها خوبه. 

تمام این مدت رفتیم سه تایی یک گوشه دنج پیدا کردیم، که پله نداشته باشه و دستشویی فرنگی داشته باشه و آفتاب، شکر خانه باغ دایی همه را داشت، ولی خب مهمان می آمد گاهی و طبیعی بود. چیزی که غیرطبیعی بود من بودم و کارهای عقب افتاده ام که هنوز هم انجام ندادمشان. پیتر سه بار ایمیل زده که چرا نمی فرستی نتیجه کار رو. استاد مهربان پیری ست که نصف حرفاش هم به خاطر فرم دهان و دندان هایش نمی توانم متوجه بشم. البته مساله زبان مادری است که انگلیسی نیست. ولی باز هم شکر. 

درد بابا انقدری بود که درد خودم رو فراموش کردم. دیشب برگشتم و صبح که بیدار شدم تمام دردها برگشته بود، دو برابر قبل. زیر دوش آب داغ سعی کردم التیام بدم دردها رو با قرصهای ضد التهاب. باید کارهای عقب افتاده رو شروع کنم، از سر بگیرم و پیش برم انگار که اتفاقی نیفتاده و عید بر ما گذر نکرده. 

دردها، بی پولی ها، رنجها، بی احترامی ها، ناانسانی ها همه برما میگذرن دوباره، پس چی هستیم ما؟ چه کار کنیم ما؟

از تماشا چی بودن هم بیزارم اما تلاشهای من گاهی شبیه اب در هاون کوبیدنه انگار. 

خانم کمالی اصرار می کرد که تو باید از این کشور بروی. اما خب خانم کمالی فقط یک طرف قضیه رو می بینه این که موقعیتی هست برای رفتن اما این همه کشها و قوسها، بندها، عاطفه ها و نگرانی ها و ... هزار چیز نادیدنی دیگه رو نمی بینه... 

کاش این کشور دلسوز داشت... 

امیدوارم امسال سال بهتری بسازیم! اگر اب در هاون کوبیدن نباشه


# خودنویسی

غمگین و خوشحالم. ولی وزنه غم می چربه به حالم. بدن درد دوست همیشگی روزگارم شده و در عین حال کار دو شرکت رو قبول کردم و یک شرکت هم داوطلبانه کار میکنم. دلم برای نوشتن تنگ شده و در عین حال نمیدونم چرا یه زمانی انقدر مشتاق نوشتن بودم ولی الان ؟ الان سرم رو شلوغ کردم... خیلی شلوغ.

می ترسم از همه چیز 

حتی از خودم که نکنه از پسش برنیام، نکنه فقط دارم کلافی که دور خودم پیچیدم رو پیچیده تر و سنگین تر میکنم... نمیدونم ولی احساس میکنم دارم غرق میشم. با همه بخشهای این غرق شدن خوشحال نیستم. یه جاییش هست که باید خودم رو بکشم بیرون تا با تمام وجودم بتونم با توی بخشهای دیگه اش که دلخواه و پسندم هست غرق بشم... غرق و رها

بدون ترس

بدون ترس

بدون ترس

 


# خودنویسی

انتظار چه موجود عجیبیه. گاهی حالت رو می تونه تا سر حد مرگ بد کنه و گاهی می تونه مسرت بخش باشه. 

انتظاری که دو ماه پیش کشیدم تا همایش شروع بشه، از نوع مسرت بخش بود... حالا انتظار اینکه باید صبر کنیم تا گزارشها کامل بشه و ببینیم چه کاری می تونیم باهاشون انجام بدیم حال من یکی را گرفته...

----

امروز به عشق متی ترشی مشهدی درست کردم. البته ما بهش نمیگیم ترشی مشهدی، فقط یه یزدی می تونه اینطوری اسم بذاره براش. ما بهش میگیم سالاد ترشی...

چقدر این عشق مقدسه. اینکه ادم برای دوستش بال بال بزنه. نه اینکه بی تاب باشه نه. مثلا متی گفته من ترشی دوست دارم و تو با دیدن گل کلم ها دلت براش پر بکشه که چرا ترشی براش درست نکنی؟ 

کاش این عشق رو به خیلی ها داشتم. و چقدر کم دارمش... 

---

امروز شعرهای جدیدی خوندم خیلی زیبا بودن از بیژن جلالی. چقدر هنرمند آخه...

---

از صبح در حوالی اشپزخانه بودم. از شستن تا خرد کردن و مزه کردن و ریختن در شیشه ها و سرکه و گوجه و آب را جوشاندن و نمک زدن و فلفل و سیر را میزان کردن... این کارها عشق می خواد و متی این عشق رو به من داد. شکر. 

---

حالا همه باید در انتظار بود تا برسند ترشی ها...

---

حیف این زندگی قشنگ که در ایران میگذره... چقدر این روزها سخت شده زندگی... حیف و صد حیف

دلم برای بچه ها تنگ شده، گزارش باید بنویسم و باید کار کنم، بعضی کارها را دوست ندرام فقط برای پولش انجام میدم. خدا رو شکر که بخشی از کارم رو از صمیم قلب دوست دارم. 

---

با اینکه جمعه ست باید کتابی برای کارم بخونم. درباره در جهان بودگی! 

اگر کار نبود و دستم خالی بود به دیدن دوست دیگری می رفتم، دلتنگش هستم. و شاید حتی به دیدن بچه ها

دلم برای صدای زیر پریا یک ذره شده. برای پشت سر هم خاله گفتنش و شیرین زبانی هاش. 

دلم برای باغ هزار برابر همه تنگ شده... 

---

اگر دست و دلم می رفت برای یک هفته غذا می پختم. ولی شکم انقدر ارزش نداره به نظرم. به همان انواع تخم مرغ بسنده می کنم  :) 

 

 


# خودنویسی

امیدوارم هیچ کس به خاطر این عنوان به اینجا نیاد... اگر آمد برود صدانت و آنجا دانلود کند صوتش را. 

صبح خواب می دیدم مامان به شدت از عمو عصبانی بود. من را هم قاطی ماجرا کرده بود. علتش؟ اگر فکر کنم یادم میاد ولی حوصله نگاه کردن به خوابهام رو دیگه ندارم. 

چشمم را که باز کردم نه بود، واتس اپ را چک کردم که اوه اوه انگار قراره که مهمان داشته باشم، مهمانهای ناخوانده!... ای خدا. 

قدم زدن در باغ گیاه شناسی به فنا رفت. افتادم به جان خانه، صدای کاوه بهبهانی را پلی کردم. نمیدانم چرا داد میزند، خوبیش اینه که میشه صداش رو کم کرد. خوب شد توی کلاسش نبودم، کر میشدم با این گوشهای حساسم. از گوش شانس نیاوردم یک مساله ژنتیکی است. نوشتن ازش یک کتاب می خواد. این بهبانی هم هی از موضوع اصلی پرت میشه، اگرچه پیرامون همون موضوع ادامه میده، به نظرم دلیلش اینه که وقتی ادمها حرف های زیادی دارند که بزنن، گاهی به هم ریخته بیانشون میکنند. 

کاوه بهبانی اگر بداند در چه حالی گوش میدادمش، احتمالا فحشم بده، توی دستشویی در حین ریختن دامستوس در حمام در حال سابیدن کاشی ها و ... حین کشیدن جارو برقی... از نیچه حرف میزند، هنوز هم. خانه برق افتاده اما دلم غبار گرفت که نشد برم لای درختها راه برم. خوش بین باشم میگم در عوضش شنیدم که وای اگر حقیقت زن بود چی داشت میگفت، فهمیدم؟ نمیدانم. 

اما یک شعر! آمد به ذهنم. توی مخزن نوشته های بیهوده ثبتش کردم. بیشتر خودگویی بود. کاش زودتر بشکنم و حقیقت را ببینم... شاید نباید تقلا کنم. و فقط باید نگاه کنم. 

هنوز بهبانی حرف میزنه و من هنوز نفهمیدم که اگر حقیقت زن بود یعنی چی... برم بقیه اش را گوش بدم شاید چیزی دستگیرم شد. 


# خودنویسی

صبح گوشت و یک پیاز را گذاشتم توی قابلمه به حال خودشان بپزند، دلم گیاه خواری می خواد ولی دکتر فعلا منعش کرده.  بعد هم یکی از کتابهای کارتن جدید رو شروع کردم. در واقع سه تا: 

- نفس

- پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو

- روح اسپینوزا

از اولی صد صفحه خواندم از دومی یادم نمیاد از سومی هم ورق زدم و خوشم آمد و کمی پیش رفتم. یک بخشی را از اولی استوری گذاشتم. کتاب خوبی است در ستایش تنفس. 

دومی یادم انداخت که چقدر دلتنگ سکوت باغ و پیاده روی لابه لای درختای پاییزی هستم. یک هو به سرم زد برم باغ گیاه شناسی، همون لحظه بلیط تخفیف دار گرفتم برای فردا! از این کارهایی که من هرگز نمی کردم قبلا و نیاز بود که یک قرن بهش فکر کنم قبلش!. فکر کردم متی رو صدا بزنم ولی بعد دیدم با میلم به سکوت همخوانی نداره. متی رو هفته دیگه می برم موزه، خودش هم خبر نداره، برای تولدشه. 

گوشتها هم پخت لای نان گذاشتم و خوردم اما انگار گرسنگی ول نمی کرد، من ولی گرسنگی رو ول کردم، باران خوبی گرفت. خیلی خوب. با موهای خیس پنجره رو باز گذاشتم، مخزن بنفشه ها را پر کردم. و دراز کشیدم روی زمین، هوای خنک می‌آمد روی پوستم و لای موها، لباس گرم پوشیدم و چای با شکلات های نسبتا تلخ کنار دستم و کتاب نفس رو ادامه دادم. هوای خنک هم می آمد توی ریه هام، جان گرفتم. 

با همه اینها یک بخش وجودم همیشه ونگ میزنه که تو کار مفیدی نمی کنی!!! یک روز این بخش وجودم را سلاخی میکنم. 

امروز کار نکردم. پنج شنبه ها کار نمی کنم. کارهای شرکتها برای شنبه تا چهارشنبه کافیه. زیاد هم هست. من ادم کار کردن نیستم. کار را برای خریدن کتابها و کلاسها و بلیط هایی برای پیاده روی لای درختان انجام میدم. یک روزی یک راهی پیدا میکنم که همه اینها را بدون کار کردن انجام بدم. یا شاید بابت همینها پول دربیارم برای مخارج خانه و خلاص...


غروب تر که شد، دنبال یک سری مستند فلسفی گشتم، چیزهای زیادی هست اما زیرنویس های خوبی نداشتن، اکتفا کردم به نام یکی ولی بیشتر شبیه مستند های بیوگرافی بود تا فلسفی:
 Stories We Tell
2012 ‧ Documentary ‧ 1h 49m

با این حال حسابی من رو به فکر فرو برد... خیلی زیاد. 

...

هواکه تاریک تاریک شد، گرسنگی هم برگشت، با شیره انگوری که مامان و بابا توی باغ پختن، برای خودم کمی حلوا پختم.
و سیبهای باغ که هرچه صبر کردم نرم تر نشدند، اونها رو هم ریختم توی تابه و کمی آب رویشان تا نرم شدن، بعد هم کمی دارچین و عسل رویشان، برای تامین فیبر بدن! ... 

امروز پیاده روی نکردم، فردا توی باغ گیاه شناسی حسابی جبران کنم، اگر منظره درختها اجازه بدن و سحرم نکنند که می کنند :) 
فکر کنم برای فردا، یک فلاسک کوچک آب گرم قابل حمل و کمی آب خوردن هم باید ببرم. دفعه پیش هلاک شدیم از بی آبی، البته تابستان بود. ولی آنچه یک کافه کوچک دارد که وقتی ازش دوری تا بری بهش برسی بیشتر هلاک میشی، دفعه پیش هم جمعه بود و کافه اش یک صف طویل داشت که از خیرش میگذشتند بیشتر آدمها، احتمالا فردا هم همینطور باشه.

اوهوم: یک کاور برای جمع کردن برگهای رنگی که پای درختا ریخته، و فلاسک آب. گوشی هم روی حالت پرواز یا خاموش که وسوسه نشم عکس بگیرم. کاش بشه تجربه کنم آن سکوتی که توی باغ تجربه میکنم. وقتی تنهام و نهایش بابا هست که ته باغ رفته سراغ کاری و صدایی جز صدای سکوت باغ نیست... 

برم سراغ آن کتاب سوم، روح اسپینوزا...

 


# خودنویسی

یک نمه باران زد، در حد لک کردن شیشه ها و زمین هم زود خشک شد. همین یک نمه هوا را تازه کرد. پنجره را باز کردم، باد گرفت، نزدیک بود یکی از گلدان های بنفشه افریقایی رو واژگون کنه. زود به دادش رسیدم، پنجره رو بستم، گلدان ها رو عقب کشیدم و دوباره پنجره رو باز کردم، سینی نهار رو گذاشتم روی زمین، یک وجب دورتر از آفتاب بعد از باران، نشستم به لقمه کردن املت. سیر شدم، بلند شدم و همین... زندگی امروز بود. با چند صفحه کتاب و خواب و کار پشت کامپیوتر و همزمان گوش دادن به صحبتهای برادران دباغ... 

تقریبا حوصله کسی رو ندارم. خاله امد یک روز ماندم پیشش و رفت شمال. فکر می کردم خیلی دلتنگ بشم از رفتنش، نشدم. دخترش هم رفت مشهد. 

سکوت این تنهایی رو دوست دارم. زمان هم انگار وقتی تنها هستی، مدل گذشتنش فرق میکنه گاهی کش میاد گاهی کم میاد. حضور آدمها انگار روی سرعت گذشتن زمان اثر میگذاره، عدم حضورشان هم. تجربه عجیبیه. 

یک فیلم دیدم، زندگی من بدون من. و سراسر فیلم اشک ریختم! فیلم درام درباره خانمی که سه ماه بیشتر فرصت زندگی کردن ندارد، مادر است و دو دختر کوچک دارد، هنوز خودش هم کوچک است. سه ماه برای زندگی کافیه؟ فکر کنم بستگی به ادمش دارد. برای بعضی ها شاید وقت زیادی هم باشه احتمالا. 

به هر حال توی کلاس کتابخوانی بچه ها یک بخش جدید گذاشتن، نوشتن برداشتها و دادن نظر به برداشتهای دیگران. یک چیزهایی نوشتم ولی بعید باشه که تونسته باشم نظرم رو برسانم. دلم میخواست تجربه نزدیک به مرگ داشتم شاید کمتر سخت گیر میشدم به خودم و زندگیم. 

این مریضی هم انگار نتونست منو از خر شیطانی که سوارشم پایین بیاره. نمیدونم چرا. فقط یک بارش را یادمه، توی لابی بیمارستان نشسته بودم وقتی دکتر گفت این یک مرض لاعلاجه و ته دلم هم انکارش می کردم انگار ولی یک باری از روی دوشتم هم همزمان برداشته شده بود. بار ادم خاص و خفن شدن. ولی خیلی کم طول کشید، شاید یک نصف روز. بعدش هم هر بار رفتم دکترهای مختلف این تجربه برنگشت. 

آدم ناشکری نیستم، شاکر هم نیستم، خیلی وقت شده که نه غمگین میشم زیاد، نه خوشحال. از ادمها هم توقع چندانی ندارم. شاید خودش یک تغییر خوب باشه. اما گاهی احساس توی خالی بودن می کنم و نامفید بودن. امیدوارم این اخری هم به زودی رخت بر ببنده، شاید هم نبده، شاید مرگ علاج باشه. 

دوست دارم بدونم توی کله اسپینوزا چی میگذشته، هفتصد تومن خرج کردم تا الان، هنوز چیزی دستگیرم نشده، به خاطر همایش کلاسها رو نتوستم شروع کنم. هفته اول گذشت، کلاس اسپینوزا! یک جلسه رو مرور کردم دیشب، چیز خاصی نگفت. مدرس خیلی حواسش به خودشه انگار. وقتی ازش سوال میشه میگه حواسم پرت میشه اخر بپرسید، وقتی شروع به پاسخ میکنه، انقدر یک پاسخ رو کش میده که به بقیه سوالها نمی رسه. وقتی پاسخی رو شروع میکنه یک هو دیدی رفت توی فاز نصیحت! خوشم نمیاد و هی لعنت فرستادم به خودم که جان کندی پولت را ریختی به حلق این مردک که چی؟ مرده بودی خودت کتاب می خواندی. باز میگم شاید زوده برای قضاوت... یک ماهی فرصت بده! 

زندگی میگذره و من در حال مرگم ولی ان تجربه که دلم میخواست اتفاق نیفتاد. همین روزها باید برم دنبال خانه بگردم و اسباب کشی و ... شاید بخش زیاد از کتابها را اهدا کردم یا فروختم. ببینم جیبم چی میگه :))

دلم برای وبلاگها تنگ شده، برای شایا و ... هرکی که با خواندنش جان می گرفتم. گاهی فکر میکنم بعضی ها توی اینستاگرام خیلی مصنوعی هستن؛ می خوان عالی باشند، کمتر خودشانند...


# خودنویسی