|
سکوتی سرخوشانه از سر آگاهی ام آرزوست ...
|
عجب عیدی بود. تا الان دنبال کارهای بابا بودم. حتی سال تحویل داشتم لباس های شسته را پهن می کردم. بعد یک هو دیدم صدای توپ آمد. البته همه اینها قراردادیه، ولی خب ادمی دوست داره تصور کنه که این لحظه خیلی خاصه و باید براش آماده باشه، یا نمیدونم یک طور تدارکات خاص ببینه. اما امسال اینطور نشد.
روز اول عید هم توی راه بودم، به امید دیدن دماوند نشستم ردیف پشت خلبان، اما شیشه ها به قدری کثیف و کهنه بود که ترجیح دادم پادکست گوش بدم با چشمهای بسته.
بابا خدا رو شکر بعد عمل خیلی خوبتره. خیلی. حتی صداش هم نالان نیست دیگه، چهره اش بهتر شده و همینها خوبه.
تمام این مدت رفتیم سه تایی یک گوشه دنج پیدا کردیم، که پله نداشته باشه و دستشویی فرنگی داشته باشه و آفتاب، شکر خانه باغ دایی همه را داشت، ولی خب مهمان می آمد گاهی و طبیعی بود. چیزی که غیرطبیعی بود من بودم و کارهای عقب افتاده ام که هنوز هم انجام ندادمشان. پیتر سه بار ایمیل زده که چرا نمی فرستی نتیجه کار رو. استاد مهربان پیری ست که نصف حرفاش هم به خاطر فرم دهان و دندان هایش نمی توانم متوجه بشم. البته مساله زبان مادری است که انگلیسی نیست. ولی باز هم شکر.
درد بابا انقدری بود که درد خودم رو فراموش کردم. دیشب برگشتم و صبح که بیدار شدم تمام دردها برگشته بود، دو برابر قبل. زیر دوش آب داغ سعی کردم التیام بدم دردها رو با قرصهای ضد التهاب. باید کارهای عقب افتاده رو شروع کنم، از سر بگیرم و پیش برم انگار که اتفاقی نیفتاده و عید بر ما گذر نکرده.
دردها، بی پولی ها، رنجها، بی احترامی ها، ناانسانی ها همه برما میگذرن دوباره، پس چی هستیم ما؟ چه کار کنیم ما؟
از تماشا چی بودن هم بیزارم اما تلاشهای من گاهی شبیه اب در هاون کوبیدنه انگار.
خانم کمالی اصرار می کرد که تو باید از این کشور بروی. اما خب خانم کمالی فقط یک طرف قضیه رو می بینه این که موقعیتی هست برای رفتن اما این همه کشها و قوسها، بندها، عاطفه ها و نگرانی ها و ... هزار چیز نادیدنی دیگه رو نمی بینه...
کاش این کشور دلسوز داشت...
امیدوارم امسال سال بهتری بسازیم! اگر اب در هاون کوبیدن نباشه