سکوتی سرخوشانه از سر آگاهی ام آرزوست ...
هیچی بدتر از این نیست که استاد راهنمای ادم کنار تدریس کار اجرائی هم انجام بده :(

بعد دوتا اتاق داشته باشه توی یک دانشگاه چاق ... بعد یه اتاقش مثلا باشه توی آخرین سلول انگشت کوچیک پای ِ دانشگا،ه تو طبقه 4،  یکیشم توی اخرین سلول پوست سر دانشگاه تو طبقه سه 

بدترش این که بگه من ساعت سه بخش اداریم بعد بری منشیش گفته باشه که نه تو بخش اموزشی ِ ... بدترش این که تو از پله های سمت چپ بری بالا و در اتاقش بعد هی در بزنی ببینی جواب نمیده ... بعد تلفن بزنی بگه من دارم میرم بخش آموزشی... بدترش این که در یه روز سه بار این اتفاق افتاده باشه ... چندتا پله من رفتم و اومدم 

حالا بدتر از اینا این که بعد بهش بگی آقا این همه پایان نامه دیگه پوستش رو کندم ... بگه ئه باشه، الان برو بعد ایمیل بزن دارم میرم مسافرت تو راه نیگاه میکنم .. 

خوبش این که فردا برمی گرده 

بدش این که منم فردا نیستم دیگه 

چی موش و گربه بازی کردما 

+ من هنوز برنگشتما ...


+ این چنین گیجی بیامد در میان     که بر آیم بر فلک بی نردبان 


# حرفایی که برچسب ندارد